
فراتاب: «صلح نمیتواند پایدار بماند مگر آنکه بر پایه حاکمیت مستقل دولتها بنا شود.» این جمله از ژان بدن، فیلسوف سیاسی قرن شانزدهم، بازتابی از نخستین اندیشههای مدون درباره حاکمیت ملی است. اما این مفهوم چگونه به ساختارهای سیاسی تبدیل شد؟ با پیمان وستفالی در 1648، اقتدار حکمرانان محلی به رسمیت شناخته شد و بدینترتیب نخستین گامهای دولتهای مستقل برداشته شد. با این حال، این روند یکشبه اتفاق نیافتاد.
دولت-ملت بهعنوان ساختاری سیاسی، نهتنها برآمده از جنگها و پیمانها، بلکه محصول تحولات اقتصادی و فکری جوامع است. در این گزارش، ابتدا به زمینههای شکلگیری دولت-ملت و اجرای عملی آن در انگلستان و فرانسه میپردازیم، سپس چگونگی گسترش آن را در سایر قارهها بررسی کرده و در نهایت، چالشهای معاصر آن را مورد تحلیل قرار خواهیم داد.
زمینههای شکلگیری و گسترش دولت-ملت در اروپا
اندیشه دولت-ملت در اروپا در بستر تحولات تاریخی، اقتصادی و فکری پدید آمد. با سقوط نظام فئودالی و گسترش قدرت پادشاهان، نیاز به نظامهای متمرکزتر بیش از پیش احساس شد. پیمان وستفالی در 1648 پایان جنگهای سیساله را رقم زد و با رسمیت بخشیدن به اصل حاکمیت ملی، راه را برای تشکیل دولتهای مستقل هموار کرد. در این میان، تحولات فکری عصر روشنگری با ارائه مفاهیمی چون قرارداد اجتماعی و حق حاکمیت مردم، مبانی نظری دولت-ملت را تقویت کرد. انقلاب فرانسه در 1789 و انقلابهای دموکراتیک قرن نوزدهم، بهویژه انقلاب 1848 اروپا، مفهوم هویت ملی را بیش از پیش برجسته ساخت. علاوه بر این، ظهور اقتصاد سرمایهداری و گسترش بازارهای ملی، دولتهای متمرکز و مرزبندیهای سیاسی مشخص را ضروری ساخت.
با افزایش احساسات ناسیونالیستی در قرن نوزدهم، فرایند شکلگیری دولت-ملت در اروپا تسریع شد. ایتالیا و آلمان از مهمترین نمونههای این روند بودند. در ایتالیا، جوزپه گاریبالدی و کامیلوبنسو دی کاوور با اتحاد ایالتهای پراکنده، در 1861 نخستین دولت ملی این کشور را بنیان نهادند. در آلمان، اتو فون بیسمارک با بهرهگیری از جنگهای متحدکننده، در 1871 امپراتوری آلمان را تأسیس کرد. در اروپای شرقی، امپراتوریهای چندملیتی مانند اتریش-مجارستان و عثمانی در برابر این روند مقاومت کردند، اما فشارهای ناسیونالیستی سرانجام موجب فروپاشی آنها شد. پس از جنگ جهانی اول، پیمان ورسای در 1919 با تجزیه امپراتوریها، زمینه را برای ظهور دولتهای ملی جدید در اروپای شرقی فراهم کرد.
گسترش دولت-ملت در آمریکای شمالی و لاتین
ایده دولت-ملت از طریق انقلابها و جنبشهای استقلالطلبانه به قاره آمریکا نیز گسترش یافت. انقلاب آمریکا در 1776 به ایجاد نخستین دولت-ملت مدرن بر اساس قانون اساسی و حاکمیت مردمی انجامید. در آمریکای لاتین، متأثر از اندیشههای روشنگری و انقلابهای آمریکا و فرانسه، جنبشهای استقلالطلبانه شکل گرفتند. سیمون بولیوار و خوزه د سن مارتین از رهبران برجستهای بودند که موفق به جداسازی کشورهای مختلفی همچون ونزوئلا، کلمبیا، پرو و آرژانتین از استعمار اسپانیا شدند. با این حال، ناپایداری سیاسی، تنوع قومی و تضادهای طبقاتی، چالشهای ماندگاری را برای دولتهای ملی در این منطقه پدید آورد.
نفوذ اندیشه دولت - ملت در آسیا
در آسیا، فرایند دولتسازی اغلب در پی اصلاحات داخلی یا استقلال از سلطه استعماری صورت گرفت. در ژاپن، اصلاحات میجی در 1868 با تأکید بر ناسیونالیسم، تمرکزگرایی و صنعتیسازی، کشور را به سوی دولتملت مدرن سوق داد. در چین، سقوط دودمان چینگ در 1911 مسیر شکلگیری یک نظام دولتی مدرن را هموار ساخت. در هند، مبارزات استقلالطلبانه به رهبری مهاتما گاندی در 1947 منجر به تشکیل دولت-ملت مستقل شد. در خاورمیانه، سقوط امپراتوری عثمانی پس از جنگ جهانی اول، کشورهایی مانند عراق، سوریه و عربستان سعودی را پدید آورد. در ایران نیز نفوذ این اندیشه از دوره مشروطه شروع و در زمان پهلوی به عنوان اندیشه سیاسی اصلی کشور انتخاب شد.
بسط دولت - ملت در آفریقا
فرایند استعمارزدایی در نیمه دوم قرن بیستم منجر به پیدایش دولتهای ملی جدیدی در آفریقا شد. با این وجود، مرزبندیهای استعماری و تنوع قومی، چالشهای عمدهای برای این کشورها ایجاد کرد. دولتهایی مانند نیجریه، کنگو و سودان با تنشهای هویتی و بحرانهای داخلی مواجه شدند. در این میان، تلاشهایی برای تقویت دولتملتها از طریق سازمانهای منطقهای مانند اتحادیه آفریقا صورت گرفته است، اما همچنان چالشهایی مانند تداخلات قومی و بیثباتی سیاسی بر تداوم این مدل تأثیر گذاشته است.
نویسنده: ساجد بهرامی جاف، پست دکترای ژئوپلتیک و عضو کلاس روزنامهنگاری و برندسازی فراتاب – دوره 15.
بازنشر این مطلب با ذکر منبع «فراتاب» بلامانع است.
