کد خبر: 12915
تاریخ انتشار: 25 آذر 1404 - 10:28
یادداشتی از فاطمه خلج - پژوهشگر حوزه زنان

فراتاب: در جهان معاصر، کمتر مفهومی به اندازه «توانمندسازی زنان» هم‌زمان پرکاربرد و مناقشه‌برانگیز است. از اسناد توسعه‌ای سازمان ملل و گزارش‌های بانک جهانی گرفته تا سیاست‌های اجتماعی دولت‌ها، این مفهوم به‌عنوان راه‌حلی محوری برای طیفی گسترده از مسائل ،  از فقر و نابرابری گرفته تا ضعف حکمرانی و رکود توسعه ، معرفی می‌شود. با این‌حال، علی‌رغم این اجماع ظاهری بر اهمیت آن، هنوز توافقی جدی بر سر معنای دقیق توانمندسازی وجود ندارد. توانمندسازی نه یک مفهوم تکنیکی ساده، بلکه میدانی نظری و فلسفی است که در آن تعاریف متفاوتی از قدرت، آزادی، انتخاب و عاملیت زنان با یکدیگر رقابت می‌کنند. همین ابهام مفهومی است که فهم اهمیت واقعی توانمندسازی زنان را به مسئله‌ای اساسی در جهان امروز تبدیل می‌کند.

در نگاه نخست، توانمندسازی زنان اغلب با افزایش فرصت‌ها، گسترش انتخاب‌ها، دسترسی به منابع یا مشارکت اجتماعی تعریف می‌شود. اما این تعاریف نمی توانند پاسخ‌گوی این موضوع باشد که چه چیزی یک زن را واقعاً «توانمند» می‌سازد. آیا داشتن حق قانونی برای انتخاب کافی است، حتی اگر فشارهای اجتماعی مانع استفاده از آن حق شود؟ آیا انتخاب ماندن در خانه یا وابستگی اقتصادی، اگر آگاهانه باشد، لزوماً نشانه فقدان توانمندی است؟ چنین پرسش‌هایی نشان می‌دهد که توانمندسازی در ذات خود یک انتخاب فلسفی درباره ماهیت انسان، جامعه و آزادی است، نه صرفاً مجموعه‌ای از شاخص‌های قابل اندازه‌گیری. بدون توجه به این لایه‌های عمیق‌تر، سیاست‌گذاری در این حوزه به سطحی‌نگری و خطا خواهد انجامید.

اهمیت توانمندسازی زنان دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. اگر ندانیم توانمندی چگونه شکل می‌گیرد، نه می‌توان سیاست‌های مؤثر طراحی کرد، نه تغییر اجتماعی پایدار به‌وجود آورد و نه پیشرفت را به‌درستی سنجید. در جهانی که نابرابری جنسیتی یکی از عمیق‌ترین اشکال نابرابری باقی مانده است، فهم قدرت زنان بدون فهم ماهیت خود قدرت ممکن نیست. به همین دلیل، توانمندسازی باید هم‌زمان در دو سطح فردی و جمعی مورد توجه قرار گیرد.

توانمندسازی فردی به معنای گسترش قدرت انتخاب زنان در حوزه‌هایی چون کار، ازدواج، فرزندآوری، مدیریت درآمد و سبک زندگی است. زنی که بتواند درباره این حوزه‌ها تصمیم بگیرد، از سطحی بنیادین از توانمندی برخوردار است. اما این سطح به‌شدت شکننده است، زیرا ساختارهای حقوقی، فرهنگی و اجتماعی می‌توانند آزادی‌های فردی را عملاً بی‌اثر کنند. بسیاری از زنان، حتی با وجود حقوق قانونی، به‌دلیل هنجارهای اجتماعی یا ترس از طرد، قادر به استفاده از این حقوق نیستند. اینجاست که توانمندسازی جمعی اهمیت می‌یابد.

توانمندسازی جمعی زمانی رخ می‌دهد که زنان بتوانند از طریق کنش‌های گروهی، شبکه‌ها و نهادها، ساختارهای تبعیض‌آمیز را تغییر دهند. اصلاح قوانین، تغییر هنجارها، مقابله با خشونت و ایجاد نظام‌های حمایتی بدون کنش جمعی ممکن نیست. با این‌حال، میان توانمندسازی فردی و جمعی همواره تنش‌هایی وجود دارد، زیرا آنچه در سطح فردی انتخاب تلقی می‌شود، ممکن است در سطح جمعی به بازتولید نابرابری بینجامد. این پیچیدگی، سیاست‌گذاری در حوزه توانمندسازی را به فرایندی ظریف و چندلایه تبدیل می‌کند.

یکی دیگر از ابعاد اساسی توانمندسازی، توجه هم‌زمان به موانع بیرونی و درونی است. تبعیض قانونی، نابرابری آموزشی و خشونت تنها بخشی از موانع‌اند. هنجارهای درونی‌شده، ترس، شرم و باورهای محدودکننده نیز نقشی تعیین‌کننده دارند. زمانی که زنان خود آزادی را حق طبیعی خویش ندانند، حتی بهترین سیاست‌ها نیز به تغییر پایدار منجر نخواهد شد. توانمندسازی بدون تغییر در سطح آگاهی و درونیات، سطحی و ناپایدار باقی می‌ماند.

تمایز میان «آزادی به‌عنوان فرصت» و «آزادی به‌عنوان تجربه» نیز اهمیت دارد. داشتن گزینه‌های متعدد لزوماً به معنای توانمندی نیست، همان‌گونه که رضایت از یک انتخاب محدود نیز الزاماً نشانه آزادی نیست. توانمندسازی مستلزم تمایز میان فرصت‌های واقعی و انتخاب‌های بالفعل است؛ جایی که فرد نه‌تنها امکان انتخاب دارد، بلکه می‌تواند بدون ترس و اجبار انتخاب کند.

در این میان، روابط اجتماعی نقش دوگانه‌ای دارند. توانمندسازی نه به معنای استقلال مطلق، بلکه به معنای شکل‌دهی روابط غیرسلطه‌گر و انتخابی است. وابستگی تحمیلی قدرت‌زداست، اما روابط حمایتی آگاهانه می‌توانند بخشی از توانمندی باشند. نادیده گرفتن این واقعیت، توانمندسازی را به نوعی فردگرایی افراطی تقلیل می‌دهد که با زیست اجتماعی بسیاری از زنان ناسازگار است.

در نهایت، توانمندسازی زنان نه صرفاً یک مطالبه اخلاقی، بلکه ضرورتی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است. جوامعی که زنان در آن‌ها از آزادی انتخاب، مشارکت و امنیت برخوردارند، معمولاً توسعه‌یافته‌تر، سالم‌تر و پایدارترند. توانمندسازی زنان محرک توسعه است، نه پیامد آن. در عین حال، این مفهوم تنها زمانی معنا دارد که به‌درستی تعریف شود و به شاخص‌های ساده تقلیل نیابد. توانمندسازی فرایندی مستمر است؛ فرایندی که با آگاهی آغاز می‌شود، با تغییر ساختارها ادامه می‌یابد و هیچ نقطه پایان قطعی ندارد. از این‌رو، توانمندسازی زنان دعوتی است به بازاندیشی در باب قدرت، آزادی و معنای انسان بودن در جهان امروز.

نویسنده: فاطمه خلج، دکترای علوم سیاسی و پژوهشگر و فعال حوزه زنان

بازنشر این مطلب با ذکر منبع «فراتاب» بلامانع است

 

نظرات
آخرین اخبار