اضطراب بشر امروزی در جهان اشباع نشدن‌­ها | فراتاب
کد خبر: 9980
تاریخ انتشار: 11 شهریور 1398 - 01:00
مریم ملائی
انسان امروزی هرگز از زندگی اشباع نمی‌­شود و مهم­ترین منشا اضطراب وی در جهان امروز، همین اشباع نشدن‌­هاست.

 فراتاب گروه اجتماعی: انسان امروزی هرگز از زندگی اشباع نمی­شود و مهم­ترین منشا اضطراب وی در جهان امروز، همین اشباع نشدن­هاست.

وبر در مقاله­­ ی «علم در مقام حرفه»، عبارتی درخشان دارد: «برای یک انسان متمدن مرگ هیچ معنایی ندارد. هیچ معنایی ندارد چون اگر زندگی فردی یک انسان متمدن در متن پیشرفت نامحدود قرار گیرد، بنا به معنای درونی خود، هرگز نباید به پایان برسد؛ چون برای کسی که در حال پیشرفت است، همواره گام دیگری وجود دارد که باید به جلو بردارد ... ابراهیم پیامبر یا دهقانان روزگاران کهن، در حالی می­مردند که پیر و از زندگی اشباع شده بودند ... برای آنها هیچ معمایی وجود نداشت که طالب حلش باشند. بنابراین «به حد کافی» زندگی کرده بودند. اما انسان متمدن .... شاید از زندگی خسته شود، اما اشباع نخواهد شد» (وبر، 1389: 162).

«به حد کافی» عبارت درخور توجهی است؛ «به حدکافی زندگی کردن»، «به حد کافی داشتن»، «به حدکافی خریدن»، «به حدکافی زیبا بودن»، «به حد کافی گشتن»، «به حدکافی خوردن» و هزاران به حدکافی­های دیگر، چگونه تعیین می­شود؟ این «کفایت­ها» را چه کسی تعیین می­کند؟ در زمان­های گذشته چشم افراد به خودشان و نهایتا چند نفر دور و برشان بود، بنابراین خیلی زود احساس «کفایت» و در پی آن «رضایت» معطوف به آن حاصل می­شد، ولی امروزه چشم ما به خودمان، سلبریتی­های مختلف و متعدد، اینفلوئنسرها، بلاگرها، سیاستمداران و هزاران فرد دیگر است که شاید حتی اسامی بسیاری از آن­ها را به درستی نتوانیم تلفظ کنیم. افراد مهم، مرجع­ها، دیگری­های مهم، الگوها، قهرمان­ها و ... از مرز شمارش، گذشته­اند و روز به روز با هجمه­ی اخبار، تبلیغات و اطلاعات در دسترس، زیادتر و زیادتر می­شوند. بنابراین، هرچه پول داشته باشیم، باز هم کم است و کفایت نمی­کند، هرچقدر زیبا باشیم باز هم کافی نیست، هرچقدر خوش اندام باشیم باز هم کم است و می­گردیم و نقصی پیدا می­کنیم، هرچقدر لباس داشته باشیم، باز هم چیزی نداریم و کفایت نمی­کند و هرچقدرهای دیگر که برای همه­ی ما آشنا است. مقایسه­های بی­پایان خواسته­ها و نیازهای بی­پایان چیزی است که به وضوح با آن روبرو هستیم.

خروجی این کافی­ نبودن­ها، می­شود بیش­تر و بیش­تر احساس کمبود و نیاز کردن و در نتیجه، مصرف آن­چه به این نیازها و کمبودها، پاسخ دهد. به عبارتی امروزه ما «مصرف­کنندگان نمونه» شده­ایم، که هرچه بیش­تر و بیش­تر به سرمایه­داران سود می­رسانیم و به رغم خرید خدمات و کالاها و امکانات بیش­تر، باز هم بیش از همیشه احساس ناخشنودی داریم، چرا که «چرخه تولید نیاز، مصرف و دوباره نیاز» با تکنیک­های مختلف و به دلایل گوناگون، بیش از هر زمان دیگری با سرعت در حال تشدید است و زیر این چرخ دنده­ها، له می­شویم، بی­آن­که بفهمیم جریان چیست و ماجرا از چه قرار است؟  

اما سؤالی که ذهن ما را درگیر می­کند آن است که چرا جهان امروز، جهان «کافی نبودن، کفایت نکردن و کم­بودن» شده است؟ چرا در این جهان ما هرگز سیر و اشباع نمی­شویم؟ در این خصوص می­توان به چند دلیل اصلی اشاره کرد:

  • دموکراسی و اضطراب: الکسی دو توکویل در همین زمینه به رابطه­ی میان برابری و احساس آزار دهنده معطوف به آن اشاره می­­­کند. وی بیان می­دارد زمانی­که نابرابری قانون اصلی جامعه است، بزرگترین اختلاف­ها هم به چشم نمی­آید، ولی زمانی­که همه چیز کمابیش برابرند، کوچک­ترین اختلاف­ها هم به چشم می­آید. او در مورد کشور آمریکا و آمریکایی­ها به همین دلیل استناد کرده و دلیل افسردگی آمریکایی­ها را بر­همین اساس، توضیح می­دهد. چون در آمریکا هرکس می­تواند برحسب استعداد و شانس، جایگاه خود را تغییر دهد و به عبارتی پس از برچیده شدن نظام اجتماعی سلسله مراتبی، دیگر هیچ محدودیتی برای آنچه به طور مشروع می­توانیم از زندگی انتظار داشته باشیم وجود ندارد. توکویل بیان می­دارد که شهروندان فقیر دائما خود را با ثروتمندان مقایسه کرده و باور دارند که روزی مسیر آن­ها را خواهند پیمود. همین دلیل، کافی است تا فرد در راه دستیابی به الگوها و افراد مورد نظر خود، مضطرب شود، خود را عقب حس کند، از خود راضی نباشد و حتی در برخی از مواقع به سرزنش خود دست بزند.
  • انتظارات و ناخشنودی:

روسو، بیان می دارد که ثروتمند بودن فقط پول داشتن نیست، بلکه داشتن هرچیزی است که ما می خواهیم و در واقع امر مطلقی نیست، بلکه در رابطه با خواسته­هایمان نسبی است. هرگاه چیزی را طلب می­کنیم که استطاعتش را نداریم فقیر به حساب می­آییم، هرچند اگر پول زیادی داشته باشیم؛ و هرگاه که احساس رضایت کنیم، ثروتمند هستیم، حتی اگر اموال اندکی داشته باشیم.

به زعم روسو، دو راه جهت غنی­تر کردن آدم­ها وجود دارد: یا به آنها پول بیشتری بدهیم و یا خواسته­هایشان را محدود کنیم. جوامع مدرن در گزینه اول موفق بوده­اند؛ اما با افزایش دائمی خواسته های افراد همواره آنچه را که تولید کرده­اند خنثی کرده­اند و در اصل در مورد راه دوم، موفق نبوده­اند. به همین دلیل خواسته­های انسان امروزی روز به روز گسترده­تر می­شود و بی­پایان بودن این خواسته­ها دلیلی است بر کفایت نکردن منابع در دسترس برای پاسخ به این نیازها و در نتیجه حس ناخشنودی و عدم رضایت حاصل از اضطراب. بشر امروزی به واسطه­ی مصرف بیش­تر و مصرف خاص و متمایز، منزلت، پرستیز و جایگاه اجتماعی کسب کرده و در نتیجه فقدان این مصرف سبب اضطراب مربوط به خدشه­دار شدن منزلت می­شود.

  • کمی­شدن موفقیت در سایه سرمایه­ی اقتصادی

آنچه در جامعه مدرن دیده می­شود، تغییر تعبیر از موفقیت است؛ به این معنا که، کسب و افزایش ثروت مادی، هدف نهایی از تحصیل، شغل، ازدواج و .... است و نتیجه­ی نهایی این ایده، تسلط کسب و کار بر تمام ابعاد زندگی و اولویت ارزش­های مادی بر ارزش­های معنوی است. میزان موفقیت یک فرد را عموما با میزان دارایی­های وی سنجیده و معیار بودن مدل ماشین، رقم حساب بانکی، متراژ و محل خانه، تعداد کارخانه و ... همگی از کمی­شدن مفهوم موفقیت در سایه­ی سرمایه اقتصادی خبر دارد.

  • ربات­های انسان­نما، مصرف و پیروی از طبقه­ی حاکم:

نگاه آنا فروید در این زمینه درخور توجه است؛ وی در ادامه رویکرد پدر و همچنین پسرعمه­اش (ادوارد برنیز)، افراد انسانی را موجوداتی غیرعقلانی فرض می­کند. اما تفاوتی در نظر زیگموند فروید با دخترش وجود دارد؛ به این معنا که زیگموند فروید معتقد بود می­توان انسان­ها را به درک نیروهای پیش راننده و ناخودآگاه خود نائل کرد؛ اما آنا فروید معتقد بود که علاوه بر مورد فوق، می­توان به انسان­ها آموخت که نیروهای درونی خود را کنترل کنند.

نکته اینجاست که آنا فروید معتقد بود اگر انسان­ها از چارچوب قوانین اجتماعی پیروی کنند آن­گاه بخش خودآگاه آنان آنقدر در برابر ناخودآگاه، قوی خواهد شد که می­تواند به راحتی بر آن غلبه کند. اما با یک تأمل می­توان به این نتیجه رسید که پیروی از این چارچوب به معنای پیروی از خواست و اراده واعظین این قوانین یعنی طبقه مسلط و حاکم است، چراکه مهم­ترین صاحبان این قوانین قدرتمندان هستند؛ و در اثر استمرار این امر، افراد تنها ربات­هایی می­شوند که توسط قدرت حاکم به وسیله ابزار گوناگون(تبلیغات، روانکاوی و ...) کنترل شده و شأن آن­ها در حد ربات­ها تقلیل پیدا خواهد کرد. در همین راستا، مارکس و انگلس در پاره­ای از تحقیقاتشان نشان دادند که انگاره­های طبقه حاکم در هر دوره، انگاره­های حاکم هستند؛ بدین معنی که طبقه­ای که نیروی حاکم جامعه است، در عین حال نیروی فکری جامعه نیز هست. ایدئولوژی در این مفهوم بیانگر منافع طبقه مسلط است و انگاره­هایی که ایدئولوژی را می­سازند انگاره­هایی هستند که در هر دوره تاریخی خاص، جاه­طلبی­ها، دلبستگی­ها و تأملات آرزومندانه گروه های مسلط اجتماعی را تجسم می­بخشند. اما بازنمایی روابط طبقاتی به صورتی وهم­آمیز و غیرواقعی توسط ایدئولوژی، تا آن جاست که این انگاره­ها، ماهیت و موقعیت نسبی طبقات مورد نظر را به درستی تصویر نکنند بلکه برعکس روابط را به گونه­ای نادرست جلوه دهند که گویی با منافع سایر طبقات دمساز و هماهنگ است(مددی، 1386: 157).

یکی از نقدهای جدی بر دیدگاه آنا فروید، پارادوکس دموکراسی است؛ به این معنا کنترل مردم از بالا به واسطه­ی ابزارهای مختلف تبلیغاتی و رسانه­ای، دقیقا متناقض با دموکراسی و به بیانی همان رواج استبداد است. منظور آن است که به نظر می رسد دموکراسی بر خلاف آنچه که طرفدارنش بیان می­کنند، این قابلیت را دارد که منجر به روی کار آمدن دیکتاتوری گردد. نمونه تاریخی چنین رویدادی را به وضوح می­توان در روی کارآمدن حزب ناسیونال سوسیالیسم در آلمان و وقوع جنگ جهانی دوم دید. اگر بخواهیم این نقص پارادوکسیکال در دموکراسی را صورت­بندی تئوریک کنیم به چنین گزاره­ای خواهیم رسید: سیستم دموکراسی در عمل می­تواند منجر به روی کار آمدن ضد خود شده و در واقع، کنترل بر ذهن افراد از طریق مرجع قدرت، یکی از نشانه­های توتالیتاریسم است. هانری لوفور (1388)، در کتاب تروریسم و زندگی روزمره، توتالیتاریسم را زمانی تحقق یافته می­داند که نه ابزارهای اعمال قدرت بیرونی، بلکه خود فرد، خود را وادار به انجام کارهای مورد نظر سیستم کند. وی می­گوید تحقق کامل توتالیتاریسم هنگامی رخ می دهد که ذهن فرد به عنوان عامل سرکوب­کننده، جای عوامل قهری بیرونی را  بگیرد؛ در اینصورت پیش از آنکه فرد دست به کاری ناسازگار بزند، فیلتر ذهن او مانع از انجام این کار خواهد شد.

با توضیحات ذکر شده می­توان چنین خلاصه کرد که، چیرگی روز­افزون ایدئولوژی حاکم در متن و بطن زندگی امروز ما جاری است و روز به روز از طرق گوناگون (روزنامه ها، تلویزیون، تبلیغات و در کل رسانه­ها)، ارزش های طبقه حاکم به عنوان ارزش­های اصیل، پسندیده و درست مطرح شده و سبب می شوند که سهم آنچه می­نماییم شوپنهاوری نسبت به آنچه هستیم شوپنهاوری، از ارزش بالاتر و اهمیت بیشتری برخوردار شود. ایدئولوژی حاکم آنچنان چیره می­شود که قدرت هرگونه اقدام و عمل متعارض با خود را می­گیرد. به بیانی این ایدئولوژی بر افراد سایر طبقات یا شاید بهتر بتوان گفت توده مردم نوعی اعمال سلطه می­کند.

در نتیجه، آن­چه به انسان­ها حس رضایت، خشنودی و اعتماد به نفس می­دهد اقداماتی است که از طریق آن، خود را به دیگران می­نمایند و بازخوردی است که از طرف آنان دریافت می­کنند. در نتیجه این امر، افراد به دنبال ایدئولوژی حاکم بر جامعه رفته، غافل از آنکه این کار قاتل خشنودی و رضایت آنها خواهد شد؛ حداقل به این دلیل که فردی که به دنبال راه­هایی برای هرچه بهتر نمایاندن خود در نظر دیگران است و به دنبال پیروی از ایدئولوژی حاکم است باید این کار را از طریق عینیات انجام دهد، اما مگر چند درصد از جامعه توانایی رسیدن به طبقه حاکم را دارد؟ رسیدن به طبقه حاکم که افراد در این روند، در پی مقایسه و رسیدن به آن هستند منابع بسیاری می­خواهد، اما مگر ممکن است افراد عادی بتوانند به منابعی برابر با آنها برسند؟

شاید بهتر باشد چگونگی عملکرد این ایدئولوژی را بیش­تر توضیح دهیم. ایدئولوژی مردم را به سمت گروهی جلب می­کند که در نظر مردم قهرمان و رهبر هستند. به بیانی تمامی سلبریتی­ها، اینفلوئنسرها، بلاگرها و ... در نظر مردم- با تأکید بر مردم عادی یا به تعبیری عوام- مانند یک رهبر و قهرمان قوی هستند که از شخصیتی کاریزماتیک  برخوردار بوده و با فره خود، مردم را به سمت خود جلب می­کند. از طرفی سلطه قانونی هم از طریق حمایت ساز و کار قانونی از ایده­های مسلط طبقه حاکم، خود را نشان می­دهد. نهایتا این که ایدئولوژی از طریق اعمال این دو نوع سلطه[1] به یک هژمونی دست می­یابد. تا جایی که به گفته مارکس، «تفکرات ایدئولوژیک» اشباحی هستند که در ذهن افراد شکل گرفته تا زندانیان را بدون نیاز به میله زندان در سلول نگاه دارند.

در نهایت جریان هرچه هست، ما باید جهت خشنود شدن و رهایی از اضطراب­های منزلتی موجود یک راهکار پیدا کنیم و به قولی باید در مقابل ایدئولوژی حاکم گزینه­های جایگزینی ارائه دهیم تا  بتوانیم از آرامش بیشتری برخوردار شویم. اما چگونگی تحقق این امر نیاز به فکر و اندیشه بسیار دارد و پیدا کردن این راهکار، حلقه­ی مفقوده برای بشر امروزی است.

 

لازم به ذکر است که این نوشتار با تأملی بر مستند اضطراب منزلتی (status anxiety)، نوشته شده است. این مستند، براساس کتابی با همین نام، اثر Alain de Botton است که در سال 2004 چاپ شده است.

 

نویسنده:کارشناس ارشد مدیریت توسعه از دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. mollaie.maryam@ut.ac.ir

بازنشر این مطلب با ذکر منبع «فراتاب» بلامانع است

 

منابع:

  • لوفور، هنری (1388). تروریسم و زندگی روزمره، ترجمه امیرهوشنگ افتخاری راد، چاپ اول، انتشارات فرهنگ صبا، تهران.
  • مددی، مجید( 1386). برداشت های مارکس از ایدئولوژی، نامه فلسفه، شماره 14 و 15، صص 166- 151 .
  • وبر، ماکس(1389). دین، قدرت و جامعه، ترجمه احمد تدین، انتشارات هرمس، چاپ چهارم، تهران.
  • Status Anxiety Documentary (2008).
  • The Century of the Self Documentary (2002).
نظرات
آخرین اخبار