آمریکا؛ خود ویرانگری یک هژمون | فراتاب
کد خبر: 9314
تاریخ انتشار: 21 تیر 1398 - 01:04
فرید زکریا
واشنگتن نظم تک قطبی را از بین برد

 فراتاب – گروه بین الملل: هژمونی آمریکا در دو سال گذشتهمرد.عصر سلطه ایالات متحده کوتاه و عجیب و سرکشانه بود و در حدود سه دهه،که با دو نقطه عطف قابل تبیین است:آغاز آن با فروپاشی دیوار برلین در سال 1989 و پایان و یا در واقع شروع یک پایان بر هژمونی با  فروپاشی دیگری در عراق 2003 بود.نابودی جایگاه  خارق العاده ایالات متحده به دلایل خارجی بود یا اصول رفتاری نامناسب واشنگتن بدان تسریع داده؟ این پرسشی است که توسط مورخان آتی مورد بحث قرار خواهد گرفت.عواملی همچوننیروی ساختاری نظام بین الملل که علیه ملل با قدرت زیاد،بی رحم است؛در خصوص آمریکا به طرقی غیرقابل پیش بینی رخ داد؛هژمونی خود را به خوبی بکار نگرفت و از قدرت خود سوء استفاده کرد،،متحدان خود را از دست داد و دشمنان را تشجیع کرد.در حال حاضر به نظر می رسد با حکومت ترامپ ایالات متحده علاقه و در واقع اعتماد و اعتقاد خود با هدف حضوربین المللی برای سه ربع قرن را دیگر از دست داده است.

تولد یک ستاره

دوران پس از جنگ جهانی دوم کاملا با بعد از 1989 متفاوت بود.حتی پس از 1945فرانسه و انگلیس هنوز امپراتوری رسمی و در نتیجه نفوذ داشتند واتحاد جماهیر شوروی خود را به عنوان یک رقیب قدر نشان داد.به خاطر داشته باشید که عبارت «جهان سوم» از تقسیم سه گانه جهان یعنی جهان اول ایالات متحده و اروپای غربی و جهان دوم کشورهای کمونیستی و در نتیجهجهان سوم جایی که هر کشوری بین نفوذ ایالات متحده و شوروی انتخاب می شد وبرای بسیاری از جمعیت جهان،از لهستان تاچین،قرن آمریکایی به نظر می رسید

نخست وزیر بریتانیا،مارگارت تاچر در 1990 بیان داشت که جهان به سه حوزه سیاسی تقسیم شده است که تحت سلطه دلار،ین و مارک  قرار دارند.هنری کیسینجر در کتاب خود دیپلماسی 1994سپیده دم یک عصر چند قطبی نوین را نوید داده بود

یک استثناء در این تحلیل وجود دارد،مقاله هنگام(زمان) تک قطبی نوشته مفسر محافظه کار چارلز کراثمر که پیروزی ایالات متحده را در عرصه ای محدود می پنداشت؛وی در واشنگتن پست تصریح کرد که در زمان بسیار کوتاه، آلمان و ژاپن، دو ابرقدرت منطقه ای سیاست های خارجی مستقل از ایالات متحده را دنبال خواهند کرد

سیاستگذارانی که تقلیل یک پارچگی را قریب الوقوع میدانستند،از آن استقبال کردند.بر خلاف خواسته و هدف ژاک پوز رئیس شورا اتحادیه اروپا مبنی بر حل مسئله یوگسلاوی در طی بحران بالکان معلوم شد که تنها ایالات متحده دارای قدرت و نفوذ جهت دخالت موثر و حل بحران بود.همچنین در اواخر دهه 1990تنها ایالات متحده توانست نظام مالی جهانی را تثبیت کند.

آغاز یک پایان

همانطور که هژموني آمريکا در اوایل دهه 1990 رشد کرد بدون آنکه کسی متوجه شود در خصوص نیروهایی که در اواخر 1990آن را تضعیف می کردند نیزهمینطور بود.اول و مهمتر از همه ظهور چین بود،امروزه با نگاهی به گذشته به سادگی میتوان دید که پکن به تنها رقیب جدی واشنگتن مبدل شده؛امری که در ربع قرن پیش مشهود نبود.رشد چین برخلاف بسیاری از کشورهای دیگر همچنان ادامه داشت و مبدل به قدرت بزرگ و جاه طلب شد.روسیه در اوایل دهه 1990به مروربه سمت قدرتی که از توانایی کافی برای تخریب و حیله گری برخوردار بود در حرکت بودبا دو بازیگر عمده جهانی خارج از سیستم بین المللی ساخته ایالات متحده،جهان به عصر پساآمریكایی وارد شده است.امروزه ایالات متحده هنوز هم قدرتمندترین کشور این سیاره است،اما در دنیایی از  قدرت های جهانی و منطقه ای که می تواند و اغلب توانسته آنها را پس بزند.

حملات 11 سپتامبر و ظهور تروریسم در کاهش هژمونی ایالات متحده نقش دوگانه ای ایفا کرد.در ابتدا به نظر می رسید این حملات واشنگتن را تقویت کرده و به قدرتش تحرک بخشد.در2001ایالات متحده تصمیم بر افزایش هزینه های دفاع سالانه خود گرفت که بیشتر از بودجه کل سالیانه بریتانیا بود.سالهای اولیه این قرن نقطه عطف امپراتوری آمریکا را نشان داد،واشنگتن در تلاش بود که با وجود اعتراضات و مخالفت های جهانی، ملل بیگانه چون افغانستان و عراق را در هزاران مایل دورتر بازسازی کند.

اقدام ایالات متحده در عراق دکترین پائول را نادیده گرفت ؛این ایده که توسط ژنرال کالین پائول،رئیس ستاد مشترک ارتش در جنگ خلیج فارس ارائه شد که جنگ تنها در صورتی مفید و لازم است که  منافع ملی حیاتی در معرض خطر بوده و پیروزی تضمین شده باشد.دولت بوش مصر بود که چالش اشغال عراق با تعداد کمی نیرو حل شده وعراق هزینه خود را تامین می کند.

پس از 11 سپتامبر واشنگتن تصمیمات عمده ای اتخاذ کرد.خود را در خطری مهلک دید که به انجام هر کاری جهت دفاع از خود از حمله به عراق و صرف هزینه های نامحدود در امنیت داخلی گرفته تا بکارگیری زور و اجبار نیاز داشت.بقیه دنیا یک کشور را می دیدند که نوعی از تروریسم را تجربه کرده که بسیاری از آنها سالها با آن می زیستند و حالا هنجارها و تعهدات بین المللی را نادیده گرفته و مانند شیر زخمی به محیط حمله می کند و شلاق می زند.رفتار خارجی  آمريکا در حکومت بوش اقتدار اخلاقي و سياسي ايالات متحده را در هم شکست.

دلیل اضمحلال هژمونی آمریکا را چه میتوان دانست؟ظهور چالشهای جدید یا پیشرفت های امپریالیستی؟احتمالا همه موارد فوق. ظهور چین یکی از این تغییرات تکنوتیکی بین المللی بود که هر قدرت غیرقابل نفوذ فارغ از سطح مهارت دیپلماسی را نابود می کرد.بازگشت روسیه موضوعی پیچیده تر است.در اوایل دهه 1990، رهبران مسکو تصمیم گرفتند کشور خود را به یک لیبرال دموکراسی،ملت اروپایی و یک متحد غرب تبدیل کنند. وزیر خارجه  سالهای آخر اتحاد جماهیر شوروی از جنگ 1990-1991 علیه عراق حمایت کرد و پس از فروپاشی  شوروی،نخست وزیر روسیه فردی لیبرال ترو بین الملل گراتر و حامی قوی حقوق بشر بود.
لازم به ذکر است که اگر چه واشنگتن به مسکو موقعیت و احترام بخشیده است به عنوان مثالG-7 را به G-8 گسترش داده اما هرگز نگرانی های امنیتی روسیه را جدی نگرفت.

بزرگترین خطا ایالات متحده در دوران تک قطبی مربوط به روسیه و به طور کلی به توقف توجه بدان بود.پس از فروپاشی شوروی آمریکایی ها به ایالات متحده برگشتند.در طول جنگ سرد ایالات متحده به رویدادهای آمریکای مرکزی،آسیای جنوب شرقی،تنگه تایوان و حتی آنگولا و نامیبیا عمیقا علاقه مند بود.تا اواسط دهه 1990تمامی علایق و منافع جهانی را از دست داد.

از پایان جنگ جهانی اول ایالات متحده خواستار تغییر جهان شده است.در دهه 1990این امر محتمل تر از هر زمان دیگری به نظر می رسید.به نظر می رسد که جنگ خلیج فارس نقطه عطف جدیدی برای نظم جهانی بوده چرا که جهت تحکیم یک هنجار پیگیری شده،قدرت های عمده بر آن صحه گذاشته اند و به موجب قوانین بین المللی مشروعیت داده شده است.اما علی رغم این تحولات مثبت،ایالات متحده منافع خود را از دست داد.سیاستگذاران ایالات متحده هنوز هم در پی تغییر و تحول جهان بودند اما عملی بی فایده و کم ارزش بود.

توصیه های واشنگتن به کشورهای خارجی همیشه یکسان بود:شوک درمانی اقتصادی و دموکراسی آنی.پیچیدگی این نکته در این است که این توصیه ها شبیه شیوه اتخاذی غرب جهت آزادی اقتصادی و لیبرالیزه کردن آن و دموکراتیک کردن سیاست خود بود؛امری که غیرقابل قبول بود.قبل از 11 سپتامبر تاکتیک ایالات متحده در مواجه با چالش ها بیشتر حمله از دور بود،از این رو دو رویکرد تحریم های اقتصادی و ضربات هوایی دقیق را شامل میشد.

ضربه نهایی

دولت ترامپ سیاست خارجی ایالات متحده را بسیار بیش از پیش از هم متلاشی و توخالی کرده است.ماهیت ترامپجکسونی است؛چراکه عمدتا بر این اعتقاد است که اکثر کشورها ایالات متحده را دور زده و سو استفاده می کنند.او فردی ملی گرا،محافظه کارو پوپولیست است و مصمم بر اعمال ایده،اول آمریکا است.در حکومت وی ایالات متحده مشارکت فرا آتلانتیک و همچنین پیوند با آسیا را از دست داده است.علی رغم چند استثنا قابل توجه  همانند تمایل نارسیسی(خودشیفتگی) بر برنده شدن نوبل با تلاش برای برقراری صلح با کره شمالی نکته قابل ذکر در مورد سیاست خارجی ترامپ،عدم وجود آن است.

اگر کشور بسیار استوارتر در پی منافع و ایده های وسیع تر عمل می کرد،می توانست برای دهه ها نفوذ خود را ادامه دهد (البته در شکل دیگری)قاعده گسترش هژمونی لیبرال  به نظر ساده است:بیشتر لیبرال بودن و اعمال کمتر هژمونی.اما پر واضح است که واشنگتن منافع کوته فکرانه خود را پیگری کرده، متحدانش  را بیگانه ساخته و دشمنانش را تشجیع کرده است.بر خلاف بریتانیا در پایان سلطنت خود،ایالات متحده ورشکسته و یا امپریالیستی افراطی نیست.یگانه قدرتمندترین کشور در این سیاره باقی مانده است.بیش از هر کشوری دیگر به نفوذ گسترده خود ادامه خواهد داد.اما با خط مشی و طریق خود،بر نظام بین الملل تا حدود سه دهه دیگر تعریف و سلطه ای نخواهد داشت.

آنچه باقی می ماند،ایده های آمریکایی است.ایالات متحده یک هژمونی منحصر به فرد بوده که نفوذ خود را برای ایجاد یک نظم جهانی جدید،توسط وودرو ویلسون و روزولت گسترش داد.این جهانی است که نیمی از آن بعد از1945 ایجاد شد که گاهی با عنوان"نظم بین المللی لیبرال"خوانده میشود که در پی گسترش آن برآمد.اکنون سوال این است که آیا با افول  قدرت آمریکایی،نظام بین المللی که آن را حمایت می کند، قوانین، هنجارها و ارزش ها باقی و مانا خواهند ماندیا آمریکا همچنان شاهد فروپاشی امپراطوری ایده های خود خواهد بود؟

 

نویسنده: فرید زکریا - استاد روابط بین الملل دانشگاه هاروارد

ترجمه و تلخیص،نداکهریزی کارشناسی ارشد روابط بین الملل

بازنشر این مطلب با ذکر منبع «فراتاب» بلامانع است

نظرات
آخرین اخبار