گرهي كه باز شد | فراتاب
کد خبر: 3927
تاریخ انتشار: 13 شهریور 1395 - 17:32
داستان کوتاه
نوشته: عليرضا مجابي، برنده ي اول دو سالانه ی کتاب کودک 88 در جشنواره ي سلام

 فراتاب - گروه ادبی: نخ منگولی با دلخوری خودش را از سوراخ سوزن بیرون کشید و روی زمین ولو شد:

«تو هم که فقط بلدی دوخت و دوز کنی، نمیشه کار دیگه ای انجام بدی؟»

سوزن با تعجب سر و ته شد و نوک تیزش را پنهان کرد:

«چکار کنم، کار دیگه ای بلد نیستم!»

نخ منگولی خودش را جمع و جور کرد و آماده ی رفتن شد:

«ولی من از این کار خسته شدم، دوست ندارم تا آخر عمر فقط دوخت و دوز کنم. خداحافظ.»

نخ منگولی راهش را کشید و رفت تا به کارخانه ی قرقره زنی رسید. ماشین قرقره با دیدن او ترمزش را کشید:

«ویژژژژژ...سلام نخ منگولی، کجا میری...با این عجله؟»

نخ منگولی ریسه ای رفت و به کلافش پیچ و تابی داد:

«از دوخت و دوز خسته شدم، دنبال کار دیگه ای می گردم...کمکم می کنی؟»

ماشین قرقره لبخندی زد و دندانه های تیزش بیرون افتاد:

«چرا که نه...ولی اول باید شسته بشی، مخصوصن سرنخ هات، بعد رنگ آمیزی بشی دور قرقره بپیچی، حاضری؟»

نخ منگولی یکی از رشته های ظریفش را به دندان گزید و به فکر فرو رفت:

«چطوری... بعد از دوخت و دوز خلاصم؟»

ماشین بافنده که مشغول کار خودش بود، تق تق صدا داد:

«خلاص که نه...بعد میآیی پیش من تا ازت پارچه ببافم، اگه دوست داری ...»

نخ منگولی گرهی خورد و و رشته های بالای سرش سیخ ایستاد:

«نه...من دوست ندارم بافته بشم، من میخوام فقط نخ باشم!»

هر دو ماشین شیهه ای کشیدند و به چرخیدن دور سر خودشان ادامه دادند:

«ریژژژژ...به جز این از دست ما کاری ساخته نیست، خداحافظ.»

نخ منگولی از غصه چند گره ی دیگر هم خورد و به راهش ادامه داد، تا به کارگاه قالی بافی رسید...پوم دام پوم دام.پوم دام!

نخ منگولی وقتی چشمش به رشته های رنگی دار قالی افتاد، کلافش وا رفت:

«چه رنگ های قشنگی!»

قالی باف که بوی نخ خام به دماغش خورده بود، دست از کار کشید و به چشم خریدار نگاهی به نخ منگولی انداخت:

«به به نخ منگولی، چه عجب از این طرف ها،حاضری قالی بشی، سرسوزنی دوخت و دوز تو کار ما نیست.»

نخ منگولی تکانی به کلافش داد و با کرک های سفید پنبه ایش مشغول بازی شد، چیزی نمانده بود تسلیم نقش و نگار قالی بشود، که سرنخ به دادش رسید و کلاف وارفته اش را محکم کشید:

«باز که یادت رفت...قالی هر چقدر هم که قشنگ باشه، قالیه... دیگه هیچوقت نمیتونی نخ بشی، فهمیدی؟»

نخ منگولی خسته و درمانده سرنخ را گرفت و از جا بلند شد. هنوز راه زیادی نرفته بود که قالی باف فکر دیگری به سرش زد:

«حالا کجا با این عجله؟حیف نخ خوشگل و تازه ای مثل تو نیست که بی کار بمونه، دوست داری به زنم بگم باهات گیوه ببافه؟»

نخ منگولی پیچ و تابی خورد و یک گره ی دیگر به گره های قبلیش اضافه شد:

«گیوه دیگه چیه؟»

نمد مال گفت:

«یه جور کفشه، که با نخ درست میشه ...البته با قلاب.»

نخ منگولی با شنیدن اسم قلاب یکه ای خورد و از آنجا هم دور شد:

«نه نمی خوام گیوه بشم. می خوام فقط نخ باشم. نخ آزاد بیشتر به درد می خوره تا نخ گیوه.»

قالی باف افسوسی خورد و به کارش ادامه داد...پوم.دام. پوم.دام پوم. دام.

نخ منگولی که حسابی از بی کاری کلافه شده بود، چند گره ی ناجور دیگر هم خورد و به راهش ادامه داد تا به ماهی گیر رسید. ماهی گیر بیشتر از هر چیز از گره خوردن نخ منگولی خوشش آمده بود:

«به به چه نخ نرم و مرغوبی! آهای نخ منگولی، تو که به این خوبی گره می خوری، حاضری گره ی کار منو بازکنی!؟ تورم سوراخ شده...نمی تونم ماهی بگیرم. کمک می کنی تعمیرش کنم، در عوض میتونی با ماهی ها بازی کنی...نظرت چیه موافقی؟»

نخ منگولی که از تنهایی حوصله اش سر رفته بود، و وسوسه شده بود  به سر و دم ماهی ها بپیچد، به سختی جلوی خودش را گرفت:

«نه ...دوست ندارم گره بخورم، نخ بهتره صاف باشه تا نخ مفیدی باشه!»

نخ منگولی آهی کشید و به راهش ادامه داد، رفت و رفت و رفت تا به میدان وسط شهر رسید. جمعیت زیادی در اطراف چوب بلندی که در زمین فرو رفته بود، جمع شده بودند و هیاهو می کردند. یکی از میان جمعیت مرد زشت رویی را به نخ منگولی نشان داد و گفت:

«نخ منگولی این مرد گناهکاره باید به سزای اعمالش برسه، حاضری به کمک طناب دور گردنش بپیچی به سزای اعمالش برسه؟»

نخ منگولی از ترس چند گره ی کور دیگر خورد و کوتاه تر شد:

«نه دوست ندارم جان کسی رو بگیرم، راه هایی بهتر از اعدام برای مجازات این مرد هست...خداحافظ!»

نخ منگولی موقع عبور از خیابان، اتومبیل خرابی را به خودش بست و تا تعمیرگاه رساند، موقع گذشتن از کویر، دسته ی سطلی را به لب گرفت و با رفتن ته چاه و بالا آمدن تشنه ای را سیرآب کرد. زیر لباس های خیس خم شد و به کمک آفتاب آن ها را خشک کرد. حالا حسابی محکم و آبدیده شده بود و به جز دوخت و دوز، هزار کار دیگر هم یاد گرفته بود...تا در یک روز گرم و آفتابی،خودش را به پسرک غمگینی رساند که زانوی غم بغل کرده بود و با حسرت به بادبادک جلوی پایش نگاه می¬کرد:

«بادبادک من نخ لازم داره،حاضری پرواز بکنی نخ منگولی؟»

نخ منگولی به آسمان صاف و آبی بالای سرش نگاهی کرد و گره هایش شل شد:

«دوست دارم پرواز کنم...ولی چطوری؟»

سرنخ دست به کار شد، گره هایش را یکی پس از دیگری باز کرد:

«باید باز بشی... تا جایی که ممکنه. بعد به راحتی میتونی پرواز بکنی.»

نخ منگولی هاج وواج خودش را رها کرد و به دست پسرک سپرد، تا او را به بادبادکش بست و به آسمان فرستاد.

نخ منگولی در دست های پسرک بالا و بالاتر رفت و به کمک سرنخ شروع به پرواز کرد. اولین باری بود که دنیا را از بالا می دید. برای ماشین قرقره پیچ، قالی باف، ماهیگیر و جمعیت وسط خیابان دست تکان داد.

دنیا در نظرش خیلی بزرگتر از سوراخ ریز سوزن بود!

نظرات
آخرین اخبار