پشتِ حنجره | فراتاب
کد خبر: 3925
تاریخ انتشار: 5 شهریور 1395 - 14:20
شیرین بغدادی

فراتاب - گروه ادبی: چشماش سبزه، نگام که می كنه انگار قلبم، پشت حنجره م، تاپ تاپ می كنه. موقع حرف زدن باهاش، یهو از ذوق نفسم می گيره. وقتی که پیشش نیستم، توی تنهایی، تو سکوت، یهو اسمش ُصدا می كنم . یهو می گم:  "پویا"، بعد انگار هست.

 

- چه خوب !

 - آره ، باید ببینی ش!

 - آره ، حتماً. دوست دارم ببینمش و ازش بپرسم: حس خوبیه که یکی عاشق آدم باشه ؟ یعنی چه جوریه ؟ چه جوری میشه دوست داشتن ُ فهمید؟

 - خوبی تو؟ امروز چته؟ حالا دخترایِ شرکت تیریپ شاعری ورداشتن ، واسه اینه که به پویا نظر داشتن ، تو چته ؟ نکنه تو هم بهش نظر داری؟... هه هه هه ...

 - من به تو نظر دارم

 -هه هه هه

 - زهر مار، چرا می خندي؟

 - نخندم؟ ...روانی... این حرفه آخه؟

 - خوب ببخشید اگه بد گفتم

 -حالت بده به خدا . می فهمي چی گفتی ؟ می فهمي چی می گي ؟فقط بد نگفتی ، حرف بدی زدی.

 - چرا ؟ این که من دوسِت دارم حرف بدیه ؟

 -یعنی چی؟ ما همکلاسی بودیم ، همکار بودیم ، دوستیم . تو از زیر و روی زندگی من خبر داری . هر کی اومد تو زندگی من ، تو خبر داشتی . هر اتفاقی برام افتاد ، تو خبر داشتی . همیشه فکر کردم جای برادر نداشته می . بعد حالا... خجالت نمی كشي ؟

 - ببین می دونم باید زودتر بهت می گفتم . یعنی می خواستم بگم ، نشد .

 -دیوانه !

 -سال اول یادته ؟ قرار شد از دم درِ سلف ، ظرفای غذا مون ُ بچینیم تا وسط حیاط ، ظرف اول ، ظرف تو بود . گذاشتی و نشستی دم در سلف ، گفتی انقدر می شينيم تا رییس دانشکده بیاد بگه کِرم تو غذا یعنی چی ؟ من ظرف دوم ُ گذاشتم ، یادته ؟

 - آره ، ولی...

 - یادته نگا م کردی و خندیدی و گفتی : چه با عرضه ! ؟همون موقع می خواستم بهت بگم ، ولی نشد . یعنی وقتی خندیدی قلب منم اومد پشت حنجره م ،شروع کرد به تاپ تاپ زدن ، نتونستم که چیزی بگم

 - من الان چی بگم به تو ؟ ...ببین...

 -وقتی سر پروژه ی استاد زارع ، اومدی و گفتی "ارس" ، دعوتت کرده "کافه باران"،  با خودم گفتم دیگه نمی گم . اما نشد ، نمیشه .

 -بعد ، الان باید بگی ؟ اونم اینجوری ؟

 -تو این همه سال هزار جور گفتم و نفهمیدی . چاره نذاشتی برام .

 -کِی ؟ کِی گفتی ؟ چی گفتی ؟

 -همون روزا که شب و روزت " ارس " بود . همون روزا که هر بار می ديدمت، انگار شقایق وحشی رو گونه هات گُل کرده بود . همون روزا ، مدام زیر گوش ِ ت می خوندم نوش جون ِت ، عاشقی کن ولی حواست به دلت ، به روحت ، هست ؟ یادته هر روز بهت می گفتم که تو "روح آفرینشی" و تو ریسه می رفتي از خنده . فهمیدی ؟ نه ! "ارس" که تموم شد، تو غمباد گرفته اومدی نشستی وَرِ دلم که : دلم شکست و از این حرفا

 - چرا اون موقع نگفتی خُب ؟

 -نمی خواستم جایگزین باشم . یه سرگرمی بین به هم زدنت با کسی که دوستش داشتی تا پیدا کردن کسی دیگه که دوستش داشته باشی . من عاشق بودم . من عاشقم . نه آدمِ دورۀ گذار . صبر کردم تا خوب شی . تا قوی بشی. یادته چقدر بهت گفتم منفعل نباش ؟ چقدر گفتم انتخابگر باش ؟چقدر گفتم از پوسته ی زن حرمسرا بودن بیا بیرون ؟ گفتم زن باش ، قوی و بزرگ و انتخابگر

 -شدم همه ی این چیزایی که گفتی

 - آره ، ولی هیچوقت نفهمیدی که اینا عشق بود . تا رو به راه شدی اومدی و گفتی " احسان " . گفتی این بار فرق می كنه . بازم ساکت موندم و حرفات ُ شنیدم .فکر می كني بلد نبودم مثِ  " ارس " و "احسان" باشم ؟

نمیتونستم برات یه باکس گل سرخ بخرم ؟ باهات یه قرار بذارم و خلاص ؟

اما اینا عشق نبود . یعنی واسه من نبود.

 -بعد از احسان چی ؟ می دونستي همه چیز عوض شده که.

 -نه ، عوض نشده بود . تو معتاد شده بودی . معتاد به دوست داشته شدن . معتاد به اینکه یکی مدام قربون صدقه ت بره . منم واسه ت همون جایگزین بودم . الان می گي نمي دوستي اما ته دلت خبر داشتی . خبر داشتی دوسِت داشتم ، حتی خبر داشتی که هر جور باشی ، هر کاری بکنی ، بازم دوسِت دارم وگرنه همه ی خستگیا و درداتُ نمیاوردی واسه من.

هر بار دست از پا درازتر میومدي تا من قربون صدقه ت برم . تا من کنارت باشم . تا من باهات حرف بزنم . دلداری ت بدم و یادت بیارم که تو هنوز خیلی خوشگل و جذابی و کلی آدم میمیرن برات .

 ....دروغ نگم ، منم به همین تیمار داری دلم خوش بودم . دلم خوش بود که می تونم باهات حرف بزنم . می تونم هر روز صداتُ بشنوم .

اگرم نبودی ، می تونستم سراغتُ بگیرم که : کجایی پس تو ؟ تو " خیلی " هستی ، " خیلی " بودی . همیشه برام بزرگ و باشکوه بودی .همه چیزت ، همه کارِت برام معنی داشت . یادته یه بار که چند روز سفر بودی ، بهت پی ام دادم  :تا حالا رفیقی داشتی که وقتی نیستی هم حواسش بهت باشه؟

 تو هم گفتی : آره ، تو ....

اینا همه ش عشق بود و تو ندیدی.

نخواستی که ببینی.

 -فکر می كني الان داری کار خوبی می كني که اینا رو میگی ؟

فکر می كني  تو همه ی این سال ها  کار خوبی کردی ؟

 - نمی دونم . گفتنش سخت بود برام . ترس داشت . راستش منم معتاد بودم به تو . می ترسيدم از نه شنیدن . منتظر می شدم که بهم زنگ بزنی بگی بی حوصله ای ، بگی بریم کوه ، بریم یه جا که هوا باشه و آدم نباشه . بعد انگار به من دنیا رو دادن . می دونستم که هر بار اومدنم تحقیر خودمه ولی میومدم .

انقدر که بودن کنارت خوب بود ، خوبه . برام قدم زدن کنارت ، حرف زدن باهات ، همیشه یه اتفاق بود . یه حادثه شاید .

می دونستم برات جایگزینم و میومدم .

می دونستم برات هیچی نیستم جز یه سطل آشغال واسه خالی کردن زباله های ذهنت و میومدم .

می فهمي اینا یعنی چی ؟ می فهمي اینا یعنی چقدر عذاب ؟ می فهمي اینا یعنی چقدر عشق ؟

 - گناه سکوتتُ پای من ننویس .

اگه واسه هر چیزی انقدر فلسفه نمی بافتي ، الان شاید هیچی اینطوری نبود .

" دوستت دارم " ساده ترین جمله ی دنیاس،

 اینهمه روشنفکر بازی نمی خواد

 -آره ، روشنفکر بازی در آوردم که روحتُ دیدم . روشنفکر بازی درآوردم که دلتُ  دیدم . روشنفکر بازی در آوردم که با یه کادو و چهارتا حرف خوشگل خرت نکردم .

روشنفکر بازی در آوردم که هر کی پاشُ گذاشت تو زندگی ت ، گفتم عیبی نداره ، هر ارتباطی یه تجربه س . با این تجربه ها عمیق می شه ، بزرگ می شه . اما دیگه نمی تونم . روشنفکر بازيمم ته کشیده .

بهت همه ی اینا رو گفتم که بگم یا باش ، یا نباش. دیگه انقدر قوی هستی که نگرانت نباشم ، حالا دیگه نگران خودمم.... من دیگه نمی تونم . اگه هستی ... اگه این حرفا رو می فهمي ... باش. وگرنه... الان وقت خوبیه واسه خداحافظی

 - چرا می خواي همه چیزُ خراب کنی . تو داری بهترین دوستمُ  از من می گيري . تو رو خدا خرابش نکن . بیا فکر کنیم این حرفا بینمون زده نشده . از نو شروع کنیم . انگار سه ساعت پیشه و تازه اومدیم نشستیم روی این نیمکت .

 

- اون درختُ ببین .

رو به روی نیمکت ما ، کنار حوضچه .

 

-خوب ؟

 - می توني بگی نیست ؟

 -نه ، ولی می شه نباشه ، میشه بریدش

 - آره ، منم همینُ  می گم. یا قبول کن که این درخت هست ، یا از ریشه درش بیار .

 - پس من چی ؟

 - سوال تو این نیست . سوالت اینه که : پس پویا چی ؟ ...من " گوگل " تو نیستم ...

 پاشو بریم ،

دارن میان واسه سمپاشیِ  درختا

 

بازنشر این مطلب با ذکر منبع «فراتاب» بلامانع است

نظرات
آخرین اخبار