آقای استاندار (کرمانشاه) ما دیگه خیلی مرحومیم! | فراتاب
کد خبر: 3885
تاریخ انتشار: 2 شهریور 1395 - 09:33
بهزاد خالوندی

فراتاب - گروه شهرستانها: در سفر ابتدای هفته ‌ی استاندار کرمانشاه به بخش سرفیروزآباد و در یک روستای دورافتاده از دهستان عثمانوند، جایی در دل کوه ‌های پوشیده از درختچه ‌های پاکوتاه بلوط، عده‌ای از مردم روستا گرداگرد مدیران ارشد استان جمع شده اند تا از میان گفته ‌های آن ‌ها کلامی دلگرم کننده برای کاهش دردها و محرومیت ‌هایشان ‌بجویند. در این میان پیرمردی تکیده و سپیدموی قرار است از مشکلات و محرومیت ‌ها بگوید. او هرچند به زبان فارسی چندان مسلط نیست ولی با همان اولین جمله ‌هایش حاضران را تحت تأثیر قرار می ‌دهد: آقای استاندار ایمه دی فره مرحومیم!
جمله ‌ای کوتاه که با وجود به کارگیری واژه ‌ای اشتباه، باز سخت تأثر برانگیز مي ‌نمايد و حتی محروميت ‌هاي منطقه را به گونه ‌ای عريان ‌تر به تصوير مي ‌كشد. ناخودآگاه لحظه‌ ای به یاد دیالوگ ماندگار فیلم مادر اثر زنده ‌یاد علی حاتمی می ‌افتم: مادر مرد از بس که جان ندارد!
مرد سپيدموي در ادامه از وضعیت بد راه ارتباطي، نبود امکانات بهداشتی، نداشتن آب سالم آشاميدني، عدم پوشش مخابراتي و هزار و یک درد دیگر می ‌گوید و جان کلامش اینکه آن ‌ها هیچ ندارند! از هیجانِ نهفته در کلامِ مرد سپیدموی پیداست که با گفته ‌هایش می ‌خواهد هر طور شده مدیران را مجاب کند روند اجرای پروژهای زیربنایی -که حداقل ‌ها را برای روستاییان فراهم می کنند- شتاب بیشتری به خود بگیرد. تقصیری هم متوجه او نیست چون معلوم نیست چه مدت باید بگذرد تا دوباره گذر استاندار دیگری به این منطقه دورافتاده بیافتد و بیاید پای درددل ساکنانِ این روستای دورافتاده بنشیند. حرف ‌هایش کم اثر هم نیست. استاندار مدیران را یکی یکی به پرسش می ‌گیرد، اینکه در روند اجرای پروژه ‌های راه ‌سازی، آب‌رسانی و گازرساني چه اتفاق مثبتی رقم خورده است. مدیران مربوطه سخنان دلگرم کننده‌ای عنوان می‌کنند. با دستور استاندار نیز مقرر می شود مبلغی بابت حق انشعاب اخذ نشود و آب آشامیدنی کاملاً مجانی به خانه روستاییان برسد. با اینحال همچنان آشكارا می توان نگرانی را در چشمان مرد روستایی ديد. دوست دارم دل را به دریا بزنم و به استاندار بگویم برخی از همین مدیران را به عنوان تضمینی برای اجرای سریع این پروژه ها در همینجا به اجبار مستقر کند تا دل روستاييان كمي قرص تر شود!


روستای سرین عثمانوند اگر آخر دنیا نباشد، بی گمان آخر کرمانشاه که هست. نقطه انتهایی استانی که در صدر جدول بیکاری کشور قرار دارد و از مشکلات اقتصادی و اجتماعی بسیاری رنج می برد. شاکله ي این روستای دورافتاده را خانه های سنگی و کاه گلی کوچک با سقف های کوتاه تشکیل می دهند. در پس نگاه مظلوم دختربچه های روستا و چهره ي غمگین زنانش دنیایی از ناگفته ها پیداست. معلوم نیست در اینجا کسانی که نیمه شب گرفتار بیماری می شوند چطور از میان این جاده های سنگلاخی و دورافتاده خود را به درمانگاهی در شهر کرمانشاه مي رسانند و بيماراني که ناتوان از این کارند چگونه شب را به صبح می رسانند.
محرومیت از سر و روی روستا می بارد. با نگاهی گذارا به درختچه های کوتاه منطقه می توان واقعیت های بسیار تلخی را فهمید. تنها تعداد معدودی از درختان تناور و کهن سال باقی مانده اند و تپه ها و کوه ها پوشیده از درختچه هایی است که بر تنه ی قطع شده قبلی دوباره روییده اند. درختان بلوط شاید برای امثال من -که علایق زیست محیطی دارند- یک سرمایه طبیعی بسیار ارزشمند محسوب شود ولی بی‌گمان اين بلوط‌ها براي مردمان دياري كه از حداقل رفاه و معاش محرومند، هزار و یک معنای دیگر دارد. اینجا چوب‌های بلوط گرمابخش اجاق ‌های خانه در فصل سرد و طاقت فرسای زمستان هستند. شاخه ‌های بلوط، علوفه ‌ای برای گوسفندان محسوب می‌شوند و میوه ‌ی این درخت نيز قوتی لایموت در ایام سخت و دشوار است. و صد البته درآمد حاصل از فروش زغال ‌های بلوط، بخور و نمیری برای اهالی فقير منطقه. زغال ‌هایی که به شهرنشینان فروخته می‌شوند تا قل قل قلیان ها و منقل های کباب و ... آن ها همچنان برقرار باقی بماند. زمین‌های قابل کشت نیز محدود و کم حاصل هستند و بعید است جز در سال‌های پرباران درآمد خاصی عاید صاحبشان کنند. در این شرایط ته مانده‌ي درختان بلوط همچنان ضمانتی برای بقای حداقلی این مردمان محسوب می‌شوند و هرگونه تغییر دلگرم كننده در این شرایط، حداقل تا چند سال آینده بسیار دشوار می‌نماید. وضعیت معیشتی روستاییان به گونه‌ای است که از هرگونه استدلال زیست محیطی برای آن‌ها ناتوان می شوی. چه انتظاری می‌توان از انسان‌هایی داشت که از حداقل امکانات اولیه زیستی بی‌بهره اند. تازه مگر در همین شهر کرمانشاه کسی توانسته طی این دهه ‌های متمادی روند قطع باغات سراب قنبر و ... توسط شهرنشینان به ظاهر متممول و متمدن را متوقف کند که حال از آن روستایی محروم توقع درک اهمیت حفظ سرمایه ‌های طبیعی را داشته باشیم.

محرومیت طعم تلخی دارد. عفریت فقر که بیاید ایمان و فرهنگ و همه چیز از پنجره بیرون می‌پرد. بلوط ‌ها قطع می ‌شوند و منابع طبیعی از میان می ‌روند و هزار مشکل اجتماعی و فرهنگي دیگر در پس خود دارد. در این شرایط نجات این مردمان از دست محرومیت نه تنها خدمتی به انسان ‌ها بلکه نجات هزاران درخت بلوط نیز هست که سرمایه‌های طبيعي ارزشمند این دیار محسوب می‌شوند. بی گمان هر کسی قدمی برای رفع محرومیت ‌ها از چهره‌ی این مناطق بردارد از آن بهشتی که خداوند وعده داده بی نصیب نخواهد ماند.

انتشار این مطلب با ذکر منبع «فراتاب» بلامانع است

نظرات
آخرین اخبار