نوستالژی در آینده | فراتاب
کد خبر: 3332
تاریخ انتشار: 12 مرداد 1395 - 15:37
دکتر افشین زرگر
چه می شد می توانستم صد سال، دویست سال، هزار سال بعد را می دیدم؟ مثل اصحاب کهف می خوابیدم و وقتی چشمانم را باز می کردم می دیدم که در آینده بسیار دور هستم. مدتی بود که این موضوع خیلی فکرم را مشغول کرده بود. آینده چه جوری می تونه باشه؟

فراتاب-گروه فرهنگی/افشین زرگر: چه می شد می توانستم صد سال، دویست سال، هزار سال بعد را می دیدم؟ مثل اصحاب کهف می خوابیدم و وقتی چشمانم را باز می کردم می دیدم که در آینده بسیار دور هستم. مدتی بود که این موضوع خیلی فکرم را مشغول کرده بود. آینده چه جوری می تونه باشه؟ مثل همون چیزهایی که گاهی فیلم های سینمایی نشان می دهند؟ چه قدر جالب می شد آدم آینده را ببینه.
یه روز بعد از ظهر با دو تا از دوستام رفتیم پیاده روی تو شهر، کلی در مورد این موضوع صحبت کردیم، جالب بود که اونا هم دوست داشتند آینده را ببینند و بدونند بدونند آینده چطوریه. ولی خب مثل من شور و شوق نداشتند، حتی یکی از دوستان ترجیح می داد بره به گذشته تا آینده. همین طور داشتیم قدم می زدیم و صحبت می کردیم که یه دفعه پیرمردی با موها و محاسن سفید تو پیاده رو جلومون سبز شد و خواست ازش فال بخریم. گفتم: "برو بابا فال را می خوابم چی کار؟ همش مال خودت." همون طور ایستاده بود و برگه فالو تو دستش بود. ازش یه کم که گذشتیم، یکی از دوستان به شوخی گفت: "بنده خدا مگه آینده را نمی خوای ببینی؟ خب اینم آینده را می گه!" من هم یه دفعه ایستادم و با خودم گفتم ضرری که نداره حالا یه فال هم بخرم مگه چی میشه! به سمت پیرمرد برگشتم که همون جا ایستاده بود، انگار که می دونست بر می گردم. پانصد تومان بهش دادم و فال را گرفتم که تو یه پاکت سبز بود. در حین گرفتن پاکت فقط آرام به من گفت: "الان نخون، آخر شب پاکت را باز کن." پیش دوستام که اومدم بهشون گفتم که پیرمرد چه حرف عجیبی گفته. ولی جالب بود که اونا هم گفتند خب به حرفش گوش کن و هیچ اصراری به باز کردن پاکت نکردند. همه چی خیلی عجیب بود، اونم این دو تا دوستم که حسابی فضول هم بودند. من هم پاکت فال را باز نکردم. ساعت 12 شب مسواک زدم و رفتم بخوابم، دراز کشیدم و باز به فکر آینده افتادم، یه دفعه یاد اون پاک فال افتادم. رفتم از جیب شلوارم برداشتمش و روی تخت دراز کشیدم. یه کم بهش نگاه کردم و کنجکاوانه بازش کردم. یه برگه سپید تا شده توش بود. لای برگه را باز کردم تا ببینم چی نوشته :"حسرت دیدن آینده را نخور، در آینده بیش تر حسرت خواهی خورد." چه جمله مسخره ای! آخه اینم شد فال! حیف اون پانصد تومان که دادم به این ورق پاره. کاغذ و پاکتش را مچاله کردم و پرت کردم به سمت سطل آشغال گوشه اتاقم، درست افتاد وسط سطل، چه نشانه گیری دقیقی. حداقل تو این کار شانس داشتم. یواش یواش خوابم برد.
چشمام را که باز کردم تو یه غار سرد و خشک بودم و اطرافم پر از اسکلت آدم هایی بود که انگار صدها ساله مردن، بعضی هاشون هم یه جورایی انگار برام آشنا بودند! حسابی ترسیدم و بیرون دویدم، همه جا را مه گرفته بود، اصلا زمین تا آسمان همه چیز عوض شده بود. از یه تپه که برام خیلی آشنا بود پایین رفتم، انگار که همیشه اونجا را دیده بودم. به خونه های عجیبی رسیدم با آدم هایی که انگار همشون خودشون را با رنگ خونه هاشون ست کرده بودند، همه خاکستری بودند! ولی بر چهره همشون لبخند وجود داشت، انگار از همه چی راضی اند، زن و شوهرها دست هم را گرفته بودند و راه می رفتند، بچه ها کنار والدین شون بودند، پیرمردها و پیرزن ها هم روی نیمکت ها نشسته بودند.

از یه پسر جوون که کنار دیواری ایستاده بود پرسیدم: "اینجا کجاست؟" جواب داد: "خب مگه اهل اینجا نیستی؟" گفتم نمی دونم. خندید و گفت برو پسر جون منو گرفتی. ولی انگار آدم خوبی بود چون زود اسم شهر را گفت، درست همون شهر خودمون بود، ولی کلی عوض شده بود، انگار یه دنیای دیگه ای بود. دلم خیلی گرفته بود، خودم را غریب و تنها می دیدم. بی هدف قدم می زدم و به این ور و اون ور نگاه می کردم، اول همه چی برام جالب بود و عجیب، ولی کم کم خسته شدم و هیچ چیز اونجا را جالب نمی دیدم. دلم تنگ شده بود برای خونم، خانواده ام، مادرم، پدرم، برادرم، دوستام، مدرسه ام، پارک کوچیک سر کوچه مون، چه حس بدی بود، ای کاش هرگز پام را اینجا نمی گذاشتم. همینطور که با ناراحتی داشتم قدم می زدم یه دفعه یه پیرمرد با موها و محاسن سفید جلوم سبز شد، همون پیرمرد فال فروش بود. تو دستش پاکت فال بود و انگار خشکش زده بود. گفتم: "چه خوب پس تو هم اینجایی؟" انگار که از حرفم تعجب کرده بود و نمی دونست چی دارم می گم. گفتم یادت نیست، دیروز بعد از ظهر، با دو تا از دوستام، ازت فال گرفتم، گفتی تا آخر شب باز نکن. جوابی نداد، همینطور به من خیره شده بود. "ازش چیزی در نمیاد، فکر کنم بنده خدا فراموشی داره!" با خودم اینو گفتم و خواستم ازش رد بشم که یواش گفت:"پانصد سال در آینده، فقط حسرت می خوری!" ایستادم و گفتم پس خودتی، بگو ببینم من چه جوری اینجا هستم، از اینجا بدم میاد می خوام برگردم. لبخندی زد و با انگشتش تپه را نشون داد.

راهم را گرفتم و رفتم، دلم خیلی به گذشته تنگ شده بود، مادرم، پدرم، همه عزیزانم، همه چیزهایی که دوست داشتم به یادم می اومدند و یواش یواش چشام پر اشک شدند، هیچ وقت انقدر دلم نگرفته بود، لعنت به این آینده، آینده ای که فقط خودم باشم به چه دردی می خوره، اصلاً از آینده خوشم نمیاد. به سمت تپه که از همه جا برام آشناتر بود رفتم، دیگه از اون غار هم نمی ترسیدم، با چشمان پر اشک وارد غار شدم...
یه دفعه از خواب بیدار شدم، روی تخت خودم بودم. اتاق خودم بود، وسایل خودم، و صدای خر و پف مادرم که بهترین و آرامش بخش ترین صدای دنیا بود. برای اینکه خیالم راحت بشه از پنجره بیرون را نگاه کردم، ماه تو آسمون پشت درخت بید حیات مون می درخشید، همه چیز رنگ و بوی حال داشت. من بودم و تمام دنیای حالی که دوستش دارم، من بودم و همه اونایی که می شناسم شون، من بودم و یه دنیای آشنا، و گفتم خدایا شکر، من به همین حال راضی ام، آینده ای که فقط خودم باشم را دوست ندارم، صد سال و دویست سال و هزار سال آینده مال خود آدم های همون زمونه...

نظرات
نامدارپور
| |
2016-08-02 19:09:47
سلام استاد گرامی
خیلی جالب بود،خصوصا جایی که از وجود مادر تو خونه در هر وضعیتی لذت بردن و قدر حضورشو دانستن.فکر کردن به آینده خوبه تا جایی که باعث انگیزه برای پیشرفت باشد اما در حال زندگی کردن و لذت بردن خصوصا در کنار عزیزانی مثل مادر.البته به گذشته فکر کردن هم زیباست!
آخرین اخبار