اینگمار برگمان، مردی که مرگ را می ستود! | فراتاب
کد خبر: 3267
تاریخ انتشار: 8 مرداد 1395 - 20:25
بابک صفری
موضوع اصلي برگمان در فيلم هايش انسان و تمامي مفاهيمي هستند كه انسان ها با خود در زيست جهانشان به صورت عمومي و مشترك تجربه مي كنند. خدا و مرگ، پيچيده ترين و اساسي ترين مفهوم در نزد برگمان هستند كه محور اصلي و دغدغه ي اصلي آثارش محسوب می شوند.

فراتاب ـ گروه فرهنگی/ بابک صفری:

«در زندگیام حتا یک روز هم نبوده که به مرگ نیاندیشیده باشم.» اینگمار برگمان 

انسان هاي بزرگ، تنها به دنيا مي آيند، تنها زندگي مي كنند و تنهايي را نيز خلق مي كنند. برگمان تنهايي را در جستجوي خدا و مرگ خلق كرد. ارنست اینگمار برگمان (Ernst Ingmar Bergman) در 14 جولاي 1918 در سوئد به دنيا آمد و در ۳۰ ژوئیه ۲۰۰۷ درگذشت. وی در طول عمرش بيش از 30 فيلم ساخت كه از ميان آنها مي توان از پنج شاهكار بزرگ سینمایی نام برد: فيلم هاي بزرگي مانند مهر هفتم(1957)، توت فرنگي هاي وحشي (1957)، نور زمستاني(1963)، چشمه باكره(1960) و فريادها و نجواها(1955)، كه هر كدام برگ زريني براي انديشيدن و تجربه ي جديد زيستن در اين جهان سراسر تناقض بودند.

جایگاه برگمان والاتر از آن چیزی‌ست که در مورد او می اندیشند و می گویند. بسیاری در صحبت از وی متوجه نیستند که با یک هنرمند و اندیشه ورزی بسیار بزرگ سروکار دارند؛ خیال می‌کنند که با اولین، دومین، سومین یا پنجمین کارگردان دنیا مواجه‌اند؛ او را از منظری تک بعدی کالبدشکافی و قضاوت می‌کنند، بدون آن‌که متوجه باشند سینما برای او ابزاری جهت بیان برداشتِ معنوی‌اش از جهان است، و نه انجام شغل‌اش به عنوان کارگردان.

فیلم های برگمان در ابداع شیوه داستان پردازی، ساختار و گفتگوها بیشتر دارای اصالت و سبک است تا در صحنه پردازی. سیلکیه می گوید: برگمان ، در زمینه نوپرداز نیست، آفرینشگر انقلابی هم نیست و هرگز نخواهد بود. او سینما را به عنوان ابزاری برای بیان افکار خود به کار برد.

موضوع اصلي برگمان در فيلم هايش انسان و تمامي مفاهيمي هستند كه انسان ها با خود در زيست جهانشان به صورت عمومي و مشترك تجربه مي كنند.

موضوع اصلي برگمان در فيلم هايش انسان و تمامي مفاهيمي هستند كه انسان ها با خود در زيست جهانشان به صورت عمومي و مشترك تجربه مي كنند. خدا و مرگ؛ مرگ شايد پيچيده ترين و اساسي ترين مفهوم در نزد برگمان ست كه محور اصلي و دغدغه ي اصلي آثارش بود، اما بايد گفت برگمان نيز مانند برسون انسان و دردها و رنج هاي وي را در معرض ديد قرار مي دهد، او به نوعي مسيح انسانهاست. مهر هفتم شاهكاري كه در سال 1957 با بازي ماكس فن سيدو خلق شد، جاودانه ترين اثر برگمان است كه در آن برگمان دغدغه ي اصلي خود يعني مرگ و جستجوي خدا را به نمايش مي گذارد. شواليه اي خسته از جنگ هاي صليبي بر مي گردد و در جدالي نابرابر بازي شطرنجي را با مرگ آغاز مي كند. در اين اثر برگمان تقابلي از هنر و تمدن و طبيعت را در صحنه هاي گوناگون به نمايش مي كشد. خلق لحظه هاي متفاوت از زندگي انسان هايي كه هر كدام به نوعي متفاوت مي انديشند و اينكه چگونه هر كدام با مرگ روبه رو مي شوند از شاهكارهاي برگمان است. اوج نمايش فيلم سكانسي است كه در آن شواليه در داخل كليسا براي كشيش اعتراف مي كند و دوربين با يك نماي بسته و كات دار تصويري را نشان مي دهد كه در آن مرگ با شنل سياهش به جاي كشيش نشسته است.

در سینمای برگمان بیش از هر چیز باید بر حضور گسترده نوعی نومیدی و پاکدامنی پروتستانی، تمرکز بر خانواده و روابط مشکل زندگی در جمع کوچک که تمثیلی از مشکل هستی شناسانه انسانی است و نگاهی زنانه به جهان، و در نهایت نوعی بیهودگی و بی معنایی در زندگی در پشت آگاهی کامل نسبت به جهان، که خود تناقضی را در فیلم های او می سازد، تاکید کرد.

مهر هفتم، جاودانه ترين اثر برگمان است كه در آن برگمان دغدغه ي اصلي خود يعني مرگ و جستجوي خدا را به نمايش مي گذارد.آندره تچینه فیلمساز فرانسوی که از مهم ترین علاقمندان برگمان بود و تمام کارهای او را از نزدیک دنبال می کرد درباره وی چنین می گوید: برگمان فیلسمازی بود که توانست سبکی خاص خود بیافریند، سبکی که تعریف آن بسیار سخت است، نوعی درام، نوعی هرج و مرج مدرن، جستجویی ماجراجویانه چه در مضامین و چه در صحنه پردازی ها. پس از دورانی طولانی که او واقعا در آن کار کرد و سبکی موجود یعنی نوعی کمدی درباره ازدواج که در آمریکا رواج داشت را به اجرا در آورد، وی شروع به ایجاد سبکی بسیار شخصی کرد. اما آنچه برای من تکان دهنده است، اینکه پس از سال 1949 و فیلم «زندان» تمام مضامین او در تمام فیلم هایش حضور دارند. درباره فیلم هایی چون سکوت، شرم، پرسونا، از نوعی درام درونی و صمیمی، از یک سینمای درون خانوادگی صحبت شده است، اما من گمان می کنم ما با گستره ای بسیار بزرگتر از این برچسب ها روبرو هستیم. زمانی که یک فیلم ساخته می شود، انسان باید بتواند تمام شیاطینش را به ارابه ای بسته و تا جایی که می تواند آن را به جلو بتازاند تا نقاب ها را کنار بزند و راه خود را به حقیقت بیابد. گمان می کنم برگمان انسانی بود آکنده از تصاویر و خود او در جمله بسیار زیبایی می گفت: « فیلم های من توضیح هایی بر تصاویر من هستند.»

برگمان انسانی بود آکنده از تصاویر و خود او در جمله بسیار زیبایی می گفت: « فیلم های من توضیح هایی بر تصاویر من هستند»

مهر هفتم برای ما خدا را از پس پرده به بیرون میکشد، اما آن را به جلوی چشمانمان به تصویر نمی آورد، بیننده را همانند شطرنج بازی کردن به فکر وا میدارد تا تلاش کند خود راه را بجوید و حضور خدا را در همه ابعاد به نمایش میکشد به جز در روبروی فرد، جایی که فرد برای دیدن خدای خود تلاشی نکرده و آن را به راحتی می خواهد به دست بیاورد. شوالیه در تمام مدت در تلاش است خدا را بجوید اما راه را به غلط طی می کند تا جایی که حتی دخترک مسخ شده به او می گوید به چشم های من نگاه کن، او نمی بیند. به پشت سر خود نگاه کن ، او باز هم نمی جوید. اما در کنار یوف و میا در دشتی که همه در کنار هم حضور دارند آن را احساس می کند، جایی که چنین به نظر می رسد که شوالیه در خوراکی از شیر و توت فرنگی که نمادی از شور زندگی در مقابل نان و شراب که مرگ را تقدیس می کند است، که میا ی مهربان به او می دهد، ولی باز درک نمی کند. احساس او، او را در حال رویایی قرار می دهد که درسکانس بعدی که با مرگ به شطرنج می نشیند، خوشحال است و مرگ از این حال متعجب می شود، او به مرگ، فاتح می شود ولی باز این حال را نمی تواند حفظ کند، حالی را که در تمام مدت یوف و همسرش میا مستمر داشتند. مهر هفتم خدا را در مراسم مذهبی و رنج های شخصی و تصلیب به نمایش نمی کشد بلکه او را در زندگی ساده بازیگر و همسرش به ما نشان می دهد. چنانکه گویی معادلی برای خانواده مقدس ارایه می شود. برگمان با بیانی سینمایی قطعیت و تقدس زندگی را که سمبلش خانواده یوف است، با نورپردازی روشنتر، نماهای ظریف و بشاش دور از رنج و مملو از حیات به ما نشان می دهد.

برگمان دردها و رنج هاي انسان ها را مي بيند، او تنهايي را در جستجوي خدا و مرگ خلق كرد.

برگمان دردها و رنج هاي انسان ها را مي بيند، او نشان مي دهد كه چگونه انسان ها رنج هاي زندگي را به دوش مي كشند. شايد بتوان گفت تنها كسي كه دغدغه هاي برگمان به او شباهت دارد روبر برسون فرانسوي است كه برگمان همواره او را ستوده. اما برگمان نمي تواند با بالتازار كنار بيايد (یک الاغ به هیچ وجه جالب توجه نیست، من بیش‌تر به آدم‌ها علاقه دارم ) ولي موشت شاهكار برسون را عاشقانه مي ستايد. موشت یک قدیس است و همه رنج‌ها را بر دوش می کشد و هر چه دوروبرش اتفاق می‌افتد را به درونش می‌ریزد. و این تفاوتی بزرگ میان او و بقیه آدم‌هایی که دور و برمان زندگی می‌کنند ایجاد می‌کند

برگمان بي ترديد يك از بزرگترين كارگردانان بزرگ تاريخ سينماست كه با خلق آثار شاهكار در زمره بزرگاني قرار گرفته كه با دانش و نبوغ خود در پي تلاشي براي بيان احساسات، تفكرات و دغدغه هاي خود بوده كه بتواند از طريق آن مرهمی بر دردها و رنج هاي بشری بگذارد.

نظرات
آخرین اخبار