سایه­‌ها | فراتاب
کد خبر: 11970
تاریخ انتشار: 20 بهمن 1400 - 16:15
داستانی برای کولبران - مژگان مظفری

 

فراتاب: داستان کوتاه زیر توسط خانم مژگان مظفری به رشته تحریر درآمده است. مظفری نویسنده و شاعر، مدرس ادبیات داستانی و ویراستار است که تا کنون ۲۲ عنوان کتاب شامل سه مجموعه شعر و دو مجموعه داستان و ۱۷ عنوان رمان از او منتشر شده است.


هه‌ژار دستار را پیچید دور دماغ و دهانش. نفسش می‌خورد به دستمال و کمی گرمش می‌کرد.

صدای کفتارها از دور می­آمد. یک دست به چاقو بود و دست دیگرش تکیه به سنگ.

پاهای خسته‌اش را دراز کرد و حواسش را داد به اطراف.

هوا بوی درخت ون می‌داد و آسمان خاکستری و بنفش بود.

دلش چای داغ می‌خواست. نمی­توانست توی کوه آتش درست کند. مرزبان­ها سریع ردش را می­گرفتند. نگاهش به کوه مقابل بود، باید از آن می­گذشت. قندیل توی تاریکی مثل سایه­ی بلندی بود که انتهایش به آسمان می‌رسید، برعکس درخت­های ون و بلوط که توی تاریکی سایه­های کوتاه و پهنی داشتند.

از جا بلند شد. به تن حیوان دست کشید. بدون گونی­ها تنش بوی یونجه می­داد، گفت: «ها شوکه، نبینمت خسته، باید بزنیم به راه.»

حیوان خوره‌ی کوتاهی کشید. فرصت زیادی نداشتند. راه طولانی بود. باید قبل از روشن شدن هوا از مرز می‌گذشت. گونی­ها را دوباره پشت‌اش انداخت. صدای جیرینگ شیشه­ها سکوت کوهستان را به‌هم ریخت. می‌دانست بار سنگین­تر از توانش است، اما چاره­ای نداشت. تسمه­های دور شکمش را سفت­تر کرد. افسارش را کشید، انگار خیال حرکت نداشت، شوکه را هی کرد:

«ها شوکه! بریدی روله؟ حالا حالاها باید راه بیای. تا از قندیل بریم پایین چند ساعت دیگه راه جلومانه.»

حیوان برایش دم چرخاند و تندتر حرکت کرد.

جاده­ی مالرو مثل شالی که هه­ژار به کمر بسته بود سفت و سخت در هم پیچ خورده بود. صدای پای خودش، صدای پای حیوان، صدای جیرینگ شیشه­ها توی خلوت شب هیاهو به را انداخته بود.

جلوتر هوا بوی نم خاک و اَزبوه­ی سرمازده می­داد و اولین دانه‎های برف پاییزی، سختی راه را بیشتر کرد. وقتی حیوان سم‎های دستش را به زمین می­کوبید تکه­های ریز گِل را می­پاشاند تا کپل­های قدرتمندش...

هه­ژار دستار دور سرش را پیچاند روی صورتش، فقط چشم‌هایش معلوم بود. بخار دهانش که می­خورد به دستار، بوی تنباکو می­داد. گفت: «شوکه، بشه ئی لامذهبا رِه آب کنیم بِرِی آوات یه چارقد قرمز می­خرم. کفشای کاوانَم نونوار می‌کنم.»

حیوان گوش‌هایش را تکان داد. دُمش آرام تاب می­خورد.

هه‌ژار چشمش به سایه­ی شوکه بود که جلوتر دنبالش کش می‌آمد.

توی سرما بیشتر بوی عرقش را حس می­کرد.

صدای نعل شکسته­‌ی شوکه، هه‌ژار را به حرف آورد: «فردا برسیم آبادی باید بدم سم‌ته دُرس کنن.»

به ارتفاع رسیدند. قبل از این که از کوه سرازیر شوند، افسار را کشید و دستی به تنش مالید. حرارت بدن شوکه دست‌هایش را گرم کرد. دستش را سُراند روی گردنش. عرق نازکی زیر یال‌هایش نشسته بود. از خورجین دستمالی بیرون آورد، روی چشم‌هایش را بست که موقع سرپایینی نترسد.

دوباره از خورجین بطری نیمه را برداشت. پوزه‌اش را گرفت، باقیمانده­ی آن را توی حلقش ریخت. خورخور کشید، گفت: «هُش... آرامت بگیره شوکه! چیزی نمانده برسیم پایین. چندبار دیگه­ای راهه بریم و بیایم خرج  زمستانمانه درآوردیم.»

افسارش را محکم گرفت، حیوان دو قدم جلوتر از خودش بود. از فاصله­ی دو گوش درازش دره­ی پوشیده از جنگل پایین را می‌دید. سایه­هایی که کم‌کم داشتند از تاریکی در می­آمدند. خانه­های کاهگلی روستاهای مرزنشین را که توی شیب، پلکانی بودند و نور ضعیفی از پنجرهای کوچک‌شان از دور سوسو می­زد.

صدای تق‌تق سم حیوان خلوتی شب را پر می‌کرد. گاهی سنگریزه­ای از زیر پایش درمی­رفت که می‌ترساندش و صدای جیرینگ شیشه­ها در می­آمد.

بیشتر از شیشه­ها حواسش به حیوان بود، گفت:

«نترس شوکه، حواسم بهت هس. تو نباشی که مَه ئی قندیل بی‌پیره نمی­تانم تنهایی ببُرم. کمر ئی کوه‌ها رَه با تو شکستم.»

حیوان آرام گرفت، یورتمه می­رفت، گاهی خورخوری هم می‎کرد. به دامنه که رسیدند دستمال را از روی چشم‌هایش برداشت.

از پشت صخره­ها پاسگاه را دید زد. توی گرگ و میش هوا برجک نگهبانی معلوم بود. آرام­تر و با احتیاط حرکت می­کردند ولی صدای نعل شکسته‌ی سم دست راست حیوان، روی سنگ‌ریزه­ها بیشتر به گوش می‌آمد.

جلوتر که رفتند بوی هیزم سوخته پیچید توی دماغ‌شان. برای هه­ژار این بو نشان از هوشیاری نگهبان­ها داشت. دلهره­اش بیشتر شد. دامنه برعکس ارتفاع خبری از دانه­های برف نبود، فقط سرما داشت. کم‌کم تفنگ سربازهای نگهبان معلوم شد. صبر کرد تا یکی‌شان که جلو دید بود، پشت به آن­ها بکند. حیوان هم خطر را حس کرده بود، مثل صاحبش تند حرکت می­کرد، فقط چند متر مانده از جلوی سرباز رد شوند، صدای ایست بلند شد، گفت: «هی هاوار، خانه خراب شدیم شوکه! بشمان گفتن الان نرین مُخورین به روشنی، گیر می‌افتین.»‌‌

به ایست سربازها توجهی نکرد، راهش را کج کرد، منطقه­ را مثل کف دستش می­شناخت. می­خواست پشت تخته سنگی که جلوتر بود پناه بگیرد. افسار را می­کشید و می­دوید. شیشه­ها توی خورجین ضرب گرفته بودند.

حیوان چهار نعل می­تاخت مثل هه‎ژار که صدای پایش توی جیرینگ شیشه­ها گم بود و سایه­ها دنبال‌شان کوتاه و بلند می‌شدند.

باز هم ایست، پشت بند آن صدای شلیک چند گلوله قلب هه­ژار را لرزاند، افسار از دستش رها شد، حیوان از پهلو نقش زمین شد، شیشه­ها افتادند، سربازها دویدند، هه­ژار اما به زمین میخ شد.

بند دلش پاره شد. صدای خُرد شدن شیشه­ها و افتادن حیوان فقط یک لحظه بود. یک‌دفعه همه‌جا سکوت شد، بوی تند میخک، بوی رازیانه هوا را پر کرد، دوباره صدای دویدن پوتین‌های سربازها سکوت را شکست.

هه­ژار روی زمین کنار حیوان زانو زد. گلوله کنار گردن و شکم برآمده­اش را جر داده بود. به تن پر حرارتش دست کشید. داغی خون لزج را زیر انگشت‌های زمخت و زبرش حس کرد. بوی خون پیچید توی دماغش ...

حیوان نفس نفس می­زد. از پره­های بینی‌اش که بازو بسته می‌شد بخار تنُکی می­آمد. خُرده‌های شیشه­ از زیر، توی گوشتش رفته بود. خط سرخی از خون روی تنش راه افتاده بود و پوزه­اش را آرام بازو بسته می­کرد، مثل آدمی که می­خواست حرف بزند و صدایش بالا نمی­آمد.

نفسش بوی رازیانه می­داد، مثل کپلش که با بوی پهن قاطی شده بود. گوشه­ی دهانش کف خون آلود بیرون زده و یالش روی پیشانی عرق کرده­اش پخش بود. بدنش زیر دست هه­ژار می­پرید و می­لرزید. سم دست تاشده­اش به زمین چسبیده بود، نعل شکسته‎اش توی گرگ و میش هوا به زمین ترک خورده می‌ماند.

هه­ژار با دستی که خونی شده بود، سیگاری را از پر شالش بیرون کشید. کبریت زد و پُک عمیق.

دستش را روی گردن حیوان گذاشت، دیگر نبضش نمی­زد، پلک‌های درشتش روی هم افتاده بود، با دست اشک‌های گوشه­ی چشم حیوان را پاک کرد. دوباره عمیق پُک زد به سیگار و پوتین‌های سیاه دورتا دورش را گرفتند.

به سایه­ی قندیل نگاه کرد، از پایین تا آسمان نبود، انگار قد سایه­ها کوتاه شده بودند.­

 

بازنشر این مطلب با ذکر منبع «فراتاب» بلامانع است

کلید واژه ها :
نظرات
آخرین اخبار